
سراغ کلماتم میروم ...
بیجان و خسته اند!...
نگاهم نمیکنند....
برایم تکرار نمیشوند....
دست میکشم به حریر خاطراتم به سوسوی کلماتم..!
سکوت کرده اند!
شاید آری شاید .... مرور دورانها تکانشان دهد!...
با اشک ... آه ......
که بمانید.... که ببارید ...
میـــبارم تا بــبارید ....
فــقط.... صدای این هق هق را کم کنید!!...
خاکستر اشک هایم پناهی برای جنین ناگفته ها خواهد بود....
بستری امن ...
آرام ...
باوقار ...
همیشگی ! ...
گلدان کنار پنجره ام شاید جوانه ای دارد!!....
جوانه ها پیر هم میشوند؟!....
آبیاریشان خواهم کرد....با اشک های آبی دریا ....
که شعله میکشند برای باریدن....
باری ، برای سوزاندن!...
کلماتم نه با نسیم می آیند...
نه با شاخه ی عریان درختان دست تکان میدهند...
نه با هجوم وحشی عشق میلرزند ....
نه با آواز خفته گان ، چشم میگشایند...
گویی به سکونی تلخ رسیده اند....
به جنونی شیرین !....
به خیالهایی پر خاطره !....
به خاطره ای پر خیال ....
به رویای خیال خاطره ....
به خاطره ی خیال رویا !!...
زمانی برای دیوارها در میکشیدند ....
حال ....
بی کلید..
بی چشم ...
بی دست...
بی بال ....
پشت آنها مانده اند .....
آنطرف ایستگاه اتوبوس که عطر رازقــی دارد!..
بنشسته اند و نگاهشان به مسافرانیست که پـــرواز میکنند!! ....
این دلبرکان سودا زده ی من!...
چه بیقرار و حیرانند آنگاه که سراغ تو را میگیرم ...
و آنها شعرهایشان را گم کرده اند....
نه تن پوش کهنه شان چشم از من میگیرد ...
نه قناری دلشان کوکوی! جاری بودن سر میدهد!...
نه هستند ...
نه نیستند...
دلشان برای کسی تنگ است ....
که هست ولی نیست...
تنگ کسی که نیستش نیستیست....
تنگ کسی که هستش هستیست...
حتی ... نیستش هستیست!...
کسی که نیست ولی هست....
اما اگر اینگونه بمانید...
من چطور بازگو کنم ...
شبنم برفی را روی بازوی دلنشین آیـــه....
چطور بازگو کنم ....
آوای گریه ی دشتها را....
خون بر گونه ی ابرها را ....
عشــــــق...
این آفــتابگردان باورها را ...
با من بمانید تا بگویم به جهانیان ...
بـــادبـادک آرزوی قلبهای زلال ...
ســـرفرازتــر خواهد بود ...
از باران کِدِر کینه ها....
+ نوشته شده در توسط
.:: نـــازبانو ::.
|