هر چقدر تلاش میکنیم روی فکرمون تسلط داشته باشیم نمیشه...
گاهی احساس میکنیم هیچی بلد نیستیم...
گاهی که دانسته هامون به فریادمون نمیرسه...
این درست همین لحظه س که به وجودی ورای حافظه ها نیاز داری...
این نیاز همین عشقیه که پیداش کردی و نداری ...
ماله تو هست اما نیست
به فکرش هستی ولی به روت نمیاری...
به فکرت هست ولی ، حضور نداره ...
میخوای پرواز کنی ،بال پرواز داری ولی جراتش نیست...
میل به رفتن داری ، ولی بهانه اش نیست...
جای زخم خنجرش روی سینه ات خوب شده ،ولی سوز داره...
میترسی
تو برجت رو دوست داری ، ولی اون نمیدونه...
تو مجبور میشی تنهاش بزاری ولی اون نمیدونه...
اون مجبور تنهات بزاره !!...
ولی تو نمیدونی!!...
بعضی وقتها هر چقدر سعی میکنیم آروم باشیم نمیشه...
دنبال حرمت کلمات میگردیم ولی گم شدن...
دنبال دلیل گم شدن میگردی ولی پیداش نمیکنی...
این درست همون لحظه س که باید باشه باید حضور داشته باشه ...
ولی نیست....
دو دو تات دیگه شده یکی! ...
تمام فرضیه ها باطلن ، تمامشون...
یکی میگفت لحظه ها رفتنیست و خاطره ها ماندنی...
اما من میگم خاطره ها رفتنی ترن ...
شاید این احتمال هم باطل باشه...
میترسیم
شعله ی حضور با نبودن کم نمیشه...
گرمیه دست های یار با نگرفتن از بین نمیره...
میدونی چیه
بعضی وقتها هر چقدر سعی میکنیم آروم باشیم نمیشه...