
بهار می آید
و من به امید روزهای...
بی درد
بی رنج
بی تب
آه ....
سپری کردن این انتظارِِ تلخ تا رسیدن فصلی معتدل
به دشواری این روزها می ارزد ؟
گرگ و میش کنار ایوان را به من پس بدهید
آن زمان که خرمن گیسوهایم
چینی نازک لبخندت را نرم نوازش میکرد
تو با ما نبودی
خرمن آوارگیهایم را به من پس بدهید
نگاه کن دیگر نشانی از این رنجیده ی تب دار نیست
دوایی برای این تن بیمار نیست
نشانم را به من پس بدهید
بهار می آید
ولی زوزه گشان می آید !!
گویی زمستانی پر بار تر در راه است
اوه... خدایا
و من به ایوان خالی از عطر شَبَقِ
روزهای پر گیسو نظاره گرم
بی رویا
بی روزنه
بی رویش
آه...
گمشده ای در من پیدا شد و رفت
همراه بهار عابری نو ، نمیخواهم
تبارم را به من پس بدهید
سکوت اما اگر بگذارد
فریادی خواهم کشید که ثریا بلرزد
ناله هایم مانده در حنجره
آوایم را به من پس بدهید
باید از سنگر بی سنگ خود، برمیگشتم
باید از جنگ من ، با هر چه که از من مانده
ترک آن اسب نفس بریده ام ، برمیگشتم
ماندن لحن بد مصیبت بار بود
باید از لحن بد آهنگ اجبار ، برمیگشتم
راه برگشتم را به من پس بدهید
بهار می آید
تو میروی
من ...
میخواهم به روشنی بال بگشایم
گر چه بریده اند پر پروازم را
ولی همچون عقابی تیز چنگ خواهم رفت
کجایش را نپرسید !
یارای ایستادن و سخن گفتن ندارم
قدرت نایابم را به من پس بدهید
بزن ، بارن بزن ، باران بهاری بزن
که دلگیرم خود میدانم که
دیگر هیچ گاه آرام نمیگیرم
این قصه اشک زیر باران نیز تکراری گشت
من زیر باران هم نمیگریم
اشکهایم را به من پس بدهید
کجای فتح قله های تنهایی قشنگ است
کجایش بوی عاشقی دارد
نمیدانم و میدانم که خود هم نمیدانی
دانسته هایم را به من پس بدهید
بنویسید که بهار آمد و بابا نان نداد
او نمیداند که بابا از کجا نان باید میداد
او نمیداند که بابا دلش پر از لخته های خون است
او نمیفهمد بابا نان نداشت که بدهد
کجای چک چک باران به روی سقف کاه گل آنها زیباست
کجایش یاد آور عطوفت است
نمی خواهم بدانم
نمی توانم که بخواهم
شجاعتم را به من پس بدهید
به پدرهای اُفتاده زیر دست افیون بگویید
دخترکان انتظار
دیگر منتظر آمدن پدری با خورجین قدیمی نیستند
این شیرین روایان
به نگاه های پر احساس مادر بسنده کرده اند
خنجرت را بردار
زخم سر بسته است
دریا آرام است
دریا میفهمد
دریا می داند
دریا آه ....
چه با شکوه با عظمت به این ناتوان مینگرد
او میداند که امید در راه است
او میداند که این شکسته به ساحلش خواهد برد
ترکش نخواهد کرد
چونان دماوند کنارش ایستاده است
ایستائیم را به من پس بدهید
ناربانو از این زمین برو پر بِکش
برای این همه دیوارهای بلندِ بی دست آویز دَر بِکش
و من مینویسم
اگر اجازت نوشتن باشد
قلمم را به من پس بدهید
بهارتان همیشه شاد
+ نوشته شده در توسط
.:: نـــازبانو ::.
|