چشمانه آشنایی..
يک سينه ي سوخته حرف در دل دارم که با نا آشنا نمي توان گفت . وانگهي ، تا آن زمان که دستان نگاهم در بازوان چشمان آشنايي گره خورده ، تنها خاکستر حرف هايم در سينه آرام گرفته است.
+ نوشته شده در توسط .:: نـــازبانو ::. |
بانومن را بانو نامیده اندبسیارند از من بلندتر ، بلندتربسیارند از من زلال تر ، زلال تربسیارند از من زیباتر ، زیباتراما بانو منماز خیابان که میگذرم نگاه کسی را به دنبال نمیکشانمکسی تاج بلورینه مرا نمیبیندکسی بر فرش سرخ زرین زیر زیر پایم نگاهی نمی افکند.و زمانی که پدیدار میشومتمامی رودخانه ها به نغمه در می آینددر تن منزنگ ها آسمان را می لرزانندو سرودی جهان را پر میکندسرود محبت