
تو را رنجانده ام عزیزم
روح تو را از هم دریده ام

مرا درک کن
همه میدانند من که هستم
اما این من
برای تو بانویی ست
سوای بانوها

در تو افتان و خیزان میروم
می افتم و سر تا پا شعله بر میخیزم

تو حق داری
مرا ناتوان بینی
و دست ظریف تو
ساخته از نان و گیتار
باید بر سینه ام آرام گیرد
زمانی که راهیـــه نبرد میشویم

به این سبب است که در تو سنگی سخت میجویم
دستانم را در خون تو فرو میکنم
تا سختی تو را بیابم
ژرفایی را که نیازمند آنم

و اگر تــــنها
خنده بلورین تو را بیابم
اگر چیزی نباشد
پای بر روی آن سفت کنم

محبوب من بپذیر
اندوه مرا و خشم مرا
دستان دشمن خوی مرا
که تو را اندکی نابود می کنند
تا شاید دگر بار برخیزی از خاک
همسو با نبردهای من

+ نوشته شده در توسط
.:: نـــازبانو ::.
|