وقتي به "آسمان" فکر مي کنم ، روحم از جاودانگي سرشار مي شود . دستانم مي لرزد و نفس هايم ديگر گرم نيست .باران مي بارد و خنکي هوا من را هم چون تمام پرندگان کوچک نگران در آغوش گرفته است . مي دانم کسي باور نمي کند که اين عکس دل ديوانه ي من است که در آسمان افتاده ؛ آن قدر گرفته و تاريک که انگار سفير سياهي پيش از موعد از راه رسيده و راه را بر تازندگان سپيد پوش روشنايي بسته است . سقف بلند آسمان آن قدر سنگين شده و پايين آمده که گويي مي خواهد بر سرم خراب شود . نفس هايم با تقلا راه خود را از ميان سينه ام مي شکافند و به چند لحظه ي بعد خود اميد ندارند . اين غربت مرموزي که در فضا موج مي زند مي خواهد خفه ام کند ؛ گلويم را بين انگشتان سردش گرفته و هم چنان که سرود سرد قطرات تنهاي باران را زمزمه مي کند ، آن را مي فشارد . و نفس هاي سنگينم ...

دست هايم را به سمت گلويم مي برم تا چيزي احساس کنم : دکمه اي ، يقه اي ، طنابي ، انگشتاني ...! اما "هيچ" گلوي مرا مي فشارد ، و نزديک است که خفه ام کند . سرخي کم رنگ آسمان ، سياهي ابرهاي منتظر را به هم پيوند زده و من ، ميان اين همه قطره ي تنها ، باز هم تنها مي مانم . گويي از وزن حيرت آور آسمان است که اين همه اندوه در پيرامونم به پرواز در آمده و من را هم با خود کشيده است . دست هاي سردي خاکسترهاي قلبم را کنار زده و آتش گداخته ي سرخي را جان بخشيده که درونم شعله مي کشد و مرا مي سوزاند . آه ! که من از درد به خود مي پيچم و فريادم در گلو شکسته مي شود . از تمام التهاب آتش درد مي کشم و از اعماق وجودم ، حرارت سرد مرا مي تاباند ، به خود مي غلطاند و رد خون رنگي از تاول را به دنبال خود مي کشد تا به حنجره ام زخم بزند و تن سوخته ي مرا که مي لرزد ، به صورت هق هقي پر رنج و عذاب ترک گويد . به زانو افتاده ام و تقلا مي کنم . گويي اشک هايم تمامي ندارند ... از بلنداي گريه ام شانه هايم نيز مي لرزد و صداي دردهايم تا به دوردست افق منعکس مي شود . با تمام رمقي که برايم نمانده به آسمان خيره مي شوم و يک باره ، بر سرش فرياد مي زنم ؛ از ته دلم ، تا بشنود و مرا در ژرفناي اندوه باور کند ، که زجر مي کشم . شعله ها بيشتر جان گرفته اند و تمام صدايم را با من مي گدازند ، تا دور دست افق ...

و فرياد من ... آه ! باران !

+ نوشته شده در توسط
.:: نـــازبانو ::.
|