|
دَمِ هوای غروب رو شکسته بود ... ساعتی میشد که منتظرش بودم .... صبـــر نمیکردم ... فقـــط انـــتظار ... صبــر تلخ است و زهــر .... انتــظار شـــیرین است و عســل ... + نوشته شده در توسط .:: نـــازبانو ::. |
دست میکشم به حریر خاطراتم به سوسوی کلماتم..!
شاید آری شاید .... مرور دورانها تکانشان دهد!...
جوانه ها پیر هم میشوند؟!....
کلماتم نه با نسیم می آیند...
نه با شاخه ی عریان درختان دست تکان میدهند...
+ نوشته شده در توسط .:: نـــازبانو ::. |
|
||
| ||||||